ایماگوایران نماینده رسمی موسسه بین المللی ایماگو

عضویت

بنیان های روان‌شناختی ایماگو

بنیان های روان‌شناختی ایماگو

تیم اتکینسون[1]، مدیر اجرایی، موسسه‌ی بین‌المللی ایماگوتراپی

ترجمه: دکتر علی قاسمیان، عضو هیات علمی موسسه‌ی بین‌المللی ایماگوتراپی


دریافت پی دی اف مقاله


 

روان‌شناسی و «ایماگو»

  یکی از مهم ترین اهداف دکتر  هارویل هندریکس[2] مبدع رویکرد ایماگوتراپی این بوده است که رویکردش به گستره‌ی بزرگی از زوج‌ها کمک کند. در همین راستا، در ابتدا، او تصمیم گرفت تا نظام زوج‌درمانی ایماگو یا ایماگوتراپی را، به جای یک متن حرفه‌ای، در قالب یک کتاب عمومی منتشر کند. این راهبرد وی جواب داده و نزدیک به دو میلیون نسخه از کتاب «بازگشت به عشق» وی به فروش رسیده و روابط را در سرتاسر جهان تغییر داده است. اما چنین استراتژی ای بدون چالش هم نبوده است. یکی از چالش های مهم این راهبرد این است که، گاهی اوقات، ایماگو با «روان‌شناسی زرد» اشتباه گرفته می‌شود. بسیاری از افراد نمی‌دانند که اثر هارویل هندریکس و هلن لاکلی‌ هانت[3] بر مبنای درک عمیقی از روان‌شناسی است و با دانش هوشمندانه‌ی منتج از کار بالینی گسترده‌ی آن‌ها ترکیب شده است.

این نوشتار به بررسی ریشه‌های روان‌شناختی ایماگوتراپی پرداخته است و مخاطب اصلی آن خوانندگان حرفه ای و غیرحرفه‌ای ای هستند، که به ایماگو علاقمندند، و هدف اصلی نیز آن است که ارتباط این رویکرد با سایر نظام‌های روان‌شناختی مشخص شود و اطلاعات مفیدی را برای درمانگران علاقه مند به رویکرد ایماگو  فراهم نماید.

من موضوع نوشتار را به سه بخش تقسیم بندی می کنم:

  1. ریشه‌های نظری دیالوگ ایماگو
  2. شیوه‌ای که ایماگو براساس آن نظریه های مربوط به زخم های کودکی را با هم ترکیب می کند
  3. مروری کوتاه بر سایر نظریاتی که ایماگو آن‌ها را به کار می‌برد

 

  1. ریشه‌های نظری دیالوگ ایماگو

 ایماگوتراپی به عنوان رویکردی مبتنی بر تئوری و تراپی، به صورت خاص برای کمک به زوجین و به صورت عام برای بهبود روابط انسانی است. این روش بر اساس تلفیق و گسترش دانش در زمینه‌ی روابط، که حاصل بسیاری از نظریات روان‌شناختی و سنت‌های معنوی می‌باشد، شکل گرفته است. آنچه ایماگو را منحصربه‌فرد می‌کند این است که زوج‌ها می‌توانند با تمرین دیالوگ‌های ساختاریافته از کل این دانش بهره ببرند.

نظریات فروید چگونه در دل ایماگو جای گرفته‌اند؟

یکی از آثار مهم فروید در زمینه‌ی درک انسانیت مفهوم انتقال بوده است. او متوجه شد که افراد، اغلب اوقات، در حقیقت با «دیگران» تعامل نمی‌کنند! در عوض، آن‌ها با سازه‌ای ذهنی در تعامل هستند که برخی از ویژگی‌های همسرشان را دارد اما شامل تصویری نیرومند از ساختار درونی خودشان در کودکی است که آن را به همسرشان فرافکنی کرده‌اند. نظریه‌ی فروید پیچیده است، اما اجازه دهید من تقریب ساده‌شده‌ای از آن را ارائه دهم. ممکن است من با همسرم رابطه نداشته باشم. در عوض، با سازه‌ای تخیلی در ارتباط باشم که برخی از ویژگی‌های همسرم را دارد اما دارای بخش مهمی از حالت درونی خودم نیز می‌باشد که آن را به همسرم فرافکنی کرده‌ام.

فروید عقیده داشت که روان انسان در جست‌وجوی لذت است، اما بسیاری از پیروان او سائق اصلی در روابط را تمامیت و کمال در نظر گرفته‌اند. روابط ابژه رویکردی است که می‌خواهد به افراد کمک کند تا از طریق آگاه شدن از انتقال در تعاملات‌شان به رضایت خاطر دست یابند و از این طریق بتوانند روابط اصیل‌تری را با دیگران برقرار کنند. بخش زیادی از کار درمانی از طریق کار کردن روی رابطه‌ی بین مراجع و درمانگر پیش می‌رفته است. روابط ابژه زمینه‌ای بسیار قابل احترام در روان‌درمانی است و یکی از منابع درمان ایماگو می‌باشد.

هارویل هندریکس، اغلب، کل آموزه‌های ایماگو را در یک عبارت ساده خلاصه می‌کند: «شریک زندگی شما یک انسان دیگر است. این را بفهمید!» اما چطور باید «آن را بفهمیم»؟

هدف رویکرد ایماگو ایجاد چارچوبی امن برای زوج‌ها است تا بتوانند بفهمند که شریک زندگی‌شان واقعاً کیست و بتوانند با او وارد رابطه‌ای عمیق و اصیل شوند. تمرکز ایماگو، به جای کار کردن روی رابطه‌ی بین مراجع و درمانگر، روی رابطه‌ی بین دو شریک زندگی است. هندریکس این موضوع را حرکت از یک پارادایم فردی، در درمان، به‌سمت یک پارادایم رابطه‌ای توصیف کرده است.

حرکت از دیدگاه فردی به‌سمت دیدگاه رابطه‌ای

   پارادایم دیدگاهی جامع است که اندیشه‌ها و پژوهش‌ها را سازمان می‌دهد. بسیاری از رویکردهای روان‌شناختی در پارادایمی جای می‌گیرند که طبق آن هر فرد هویتی مستقل و مجزا در نظر گرفته می‌شود. این افراد ابزارهای ارتباطی را یاد می‌گیرند تا نیازهایشان را به اطلاع افراد دیگر برسانند و ابزارهای مذاکره را یاد می‌گیرند تا بتوانند تعارضات‌شان را به‌نحو صلح‌آمیزی حل کنند. اما هر شریک زندگی همچنان در چارچوب فرافکنی‌هایش در نظر گرفته می‌شود. این افراد هنوز یاد نگرفته‌اند که «دیگری» را همان طور که هست ببینند و به همین خاطر نمی‌توانند لذت، زیبایی و استعدادهای یک رابطه‌ی عمیق‌تر را تجربه کنند.

ایماگو زوجین را از دیدگاه یک پارادایم رابطه‌ای می‌بیند که با مشارکت دادن آن‌ها در دیالوگی خاص، به آن‌ها کمک می‌کند تا، به جای خودشان، روی رابطه‌شان تمرکز کنند. در دیالوگ، یک نفر به دیدگاه شریک زندگی‌اش گوش می‌دهد، در حالی که قضاوت‌ها و دغدغه‌های خودش را برای چند لحظه در حالت تعلیق نگه می‌دارد. آن‌ها می‌توانند تصور کنند که در حال عبور از روی یک پل به‌سمت دنیای شریک زندگی‌شان هستند و این را درک کنند که این جهان با جهان خودشان خیلی فرق دارد. آن‌ها در این ملاقات می‌فهمند که هر چیزی که همسرشان می‌گوید به نوعی معنادار است، حتی اگر در دیدگاه شخص خودشان این امور احمقانه به نظر می‌رسیده‌اند. این وضعیت بسیار متفاوت از حالتی است که در آن یکی از زوجین مشغول مونولوگ یا تک گویی است و دیگری، بر اساس جهان‌بینی و فرافکنی‌های خودش، در حال قضاوت کردن می‌باشد.

مارتین بوبر[4] و مفهوم «من-تو»

   در سال ۱۹۲۳، مارتین بوبر کتابی را با عنوان «من-تو»  نوشت که نوشتاری بنیادین درباره‌ی ماهیت رابطه‌ای هستی است. بوبر، تحت تاثیر فوئرباخ و کیرکگور[5]، بین دو نوع از روابط بین‌فردی تمایز قائل شد. در اولین نوع، که بوبر آن را رابطه‌ی «من-آن» می‌خواند، افراد ارتباطاتی نسبتاً مصنوعی با یکدیگر دارند و نمی‌توانند از بند فرافکنی‌هایشان رها شوند. اما بوبر از یک رابطه‌ی «من-تو» هم سخن به میان می‌آورد، که در آن تجربه‌ای اصیل از شریک‌مان داریم و «دیگری بودن» او را درک می‌کنیم.

مفاهیم معنوی زیبایی وجود دارند که مارتین بوبر آن‌ها را در اثر خود درباره‌ی رابطه‌ی «من-تو» شرح می‌دهد. با اینکه «من» و «تو» طوری برجسته شده‌اند که انگار مرکز توجه هستند، آنچه به نظر بوبر پر از معنا و امکان است خط تیره‌ی بین‌شان می‌باشد. این خط تیره در ایماگو معادل آگاه شدن از «فضای مقدسی» است که بین شرکای زندگی وجود دارد و آن‌ها را در بر می‌گیرد. زندگی کردن در یک رابطه‌ی کامل با فرد دیگری به‌عنوان «تو»، به جای «آن»، یک زندگی غنی و هدفمند را می‌سازد.

 دیالوگ ایماگو

   دیالوگ یا گفتگوی ایماگو، رویکردی عملی برای دستیابی به ارتباطی اصیل با شریک‌مان است. دیالوگ ایماگو سه گام کلیدی دارد ـ‌انعکاس، درک و اعتباربخشی و همدلی‌ـ که هر کدام از آن‌ها برگرفته از اصول روان‌شناختی بسیار معتبری هستند.

برخی از اندیشه‌های اصلی نهفته در فرایند دیالوگ ایماگو تحت تاثیر روان‌شناس ممتاز، کارل راجرز[6]، بوده است، کسی که در کنار آبراهام مزلو[7] رویکرد انسان‌گرایانه به روان‌شناسی را توسعه داد. در روان‌شناسی انسان‌گرا به تجربه‌ی شخص مراجع از زندگی‌اش احترام زیادی گذاشته می‌شود و مشارکت فعالانه‌ی او در حل کردن مسائل روان‌شناختی خودش نیز بسیار قابل احترام است. راجرز برای به کار بردن این اصول رویکردی را ایجاد کرد که آن را «روان‌شناسی مراجع‌محور» نامید و بعدتر نام آن را به «روان‌شناسی فردمحور» تغییر داد.

در روان‌شناسی فردمحور، درمانگر مشتاقانه به مراجع گوش می‌دهد و آنچه را شنیده است به مراجع بازتاب می‌دهد. هدف این است که این پیام به مراجع انتقال داده شود که درمانگر او را شنیده، فهمیده و دیدگاهش را بدون قضاوت پذیرفته است. درمانگر آموزش می‌بیند تا به مراجع توجه مثبت بی‌قیدوشرط داشته باشد و عمیق‌ترین نگرانی‌ها و احساساتش را با او در میان بگذارد.

هدف رویکرد راجرز ایجاد فضایی است که بوبر آن را یک رابطه‌ی «من-تو» بین مراجع و درمانگر می‌نامد. گام بزرگ هارویل هندریکس و هلن هانت برای زوج‌ها این بود که در رویکرد آن‌ها یکی از زوجین نقش مراجع را می‌گیرد و جهان‌بینی‌اش را به اشتراک می‌گذارد، در حالی که همسرش، به جای درمانگر، درک و همدلی خود را نسبت به او ابراز می نماید. در این صورت، رابطه‌ی «من-تو» بین زوجین برقرار شده است.

فرایندهایی مثل گوش دادن فعال، که شامل انعکاس صحبت های گوینده می‌شود، به‌خوبی شناخته‌شده هستند. با این حال، هندریکس و هانت متوجه شدند که صرف انعکاس صحبت های گوینده کافی نیست. کارل راجرز با پرسیدن سوالات شفاف ساز از مراجع، ارتباط را عمیق‌تر می‌کرد. هندریکس و هانت این تکنیک را اصلاح کردند. آن‌ها به همسر شنونده آموزش می‌دهند تا سوالات ساده‌ای مانند این‌ها را بپرسد: «آیا متوجه صحبت های تو شدم؟» و «آیا چیز بیشتری وجود دارد؟» این عبارت‌ها، که ظاهرا بسیار ساده هستند، به‌نحو قدرتمندی احساس اتصال را بین طرفین تقویت می‌کنند و به نوعی طرف گوینده را دعوت می‌کنند تا از افکار و احساسات خودش آگاه‌تر شده و برای به اشتراک گذاشتن آن‌ها احساس امنیت کند.

زمانی که شنونده جمله‌ای را بیان می‌کند که از طریق آن دیدگاه و نظرات گوینده، معتبر شناخته می‌شود این دیالوگ قوی‌تر هم می‌شود و بدین طریق رویکرد انعکاسی راجرزی به‌طور کامل به اجرا در می‌آید. اعتباربخشی مستلزم نگاه کردن به امور از چشمان فرد دیگر، دیدن جهان آن‌طور که به نظر او می‌رسد و فهمیدن منطق پشت دیدگاه فرد دیگر است. به‌علاوه، این کار مستلزم این است که قضاوت درباره‌ی منطقی بودن جهان دیگری و دقت و صحت منطقش به حالت تعلیق دربیاید و پذیرفته شود که ادراک دیگری از جهان به‌اندازه‌ی ادراک خود ما معتبر می‌باشد.

رابرت کارکاف[8] یکی از دانشجویان کارل راجرز بود که همراه با چارلز ترواکس[9] بسیاری از کارهای آزمایشی را برای نشان دادن اثربخشی روان‌شناسی فردمحور راجرز اجرا کرد. نتایج او از این جهت بسیار تکان‌دهنده بودند که نشان دادند بسیاری از مراجعان بهتر شده‌اند، اما بسیاری هم، طی درمان، بدتر شده‌اند. یکی از عوامل کلیدی و تعیین‌کننده میزانی از همدلی بود که درمانگر به مراجع نشان می‌داد. کارکاف حتی آزمایش‌هایی را با استفاده از افراد غیرحرفه‌ای، در جایگاه درمانگر، اجرا کرد و نشان داد که آن‌ها به‌طور کلی، در زمینه‌ی نتایجی که می‌توانستند به دست بیاورند، از درمانگران حرفه‌ای عملکرد بهتری داشتند. او نشان داد که متغیر کلیدی در درمان موفق مداخله‌ی درمانی مورد استفاده نیست، بلکه در عوض، میزانی از همدلی و قدرت رابطه‌ی بین درمانگر و مراجع است. گوش دادن همدلانه یک فرایند شفابخش می‌باشد.

هارویل هندریکس در ابتدا بر اساس کارهای راجرز، کارکاف و ترواکس و همچنین سایر دانش‌آموختگان زمینه‌ی همدلی، مانند هاینز کوهات و مارتین هافمن[10]، آموزش‌هایی در زمینه‌ی همدلی دیده بود. او از این تجربه به‌عنوان مبنایی برای ایجاد گام سوم در فرایند دیالوگ استفاده کرد. اما حالا، به جای اینکه درمانگر به مراجع همدلی نشان دهد، شریک زندگی مراجع است که به او همدلی نشان می‌دهد و با این کار به او کمک می‌کند تا بر موانع درونی‌اش غلبه کند و به تمامیت برسد.

پژوهش‌های گاتمن از فرایند دیالوگ حمایت می‌کنند

   جان گاتمن[11]، از طریق انجام پژوهش‌های گسترده درباره‌ی ویژگی‌های زوج‌های موفق، درک ما از تعاملات زوج‌ها را به‌شدت عمیق‌تر کرده است. او در آزمایشگاهش آپارتمانی را درست کرد که در آنجا زوج‌ها به تعامل با یکدیگر می‌پرداختند و در همان حال به انواع مختلفی از حسگرها متصل بودند. گاتمن با مشاهده‌ی همان زوج‌ها طی چندین سال توانست رفتارهایی را که به یک رابطه‌ی موفق منجر می‌شدند و آن‌هایی را که به شکست‌های خانوادگی می‌انجامیدند مشخص کند.

گاتمن مشاهده کرد که چهار ویژگی وجود دارند که حاکی از وجود مشکلاتی عمیق در رابطه هستند. او این ویژگی‌ها را «چهار اسب‌سوار آخرالزمان» نامید. انتقادگری تندوتیز، تحقیرکردن، حالت دفاعی به خود گرفتن و بی‌توجهی با شتاب روی اسب‌های سیاه‌شان می‌تازند و به‌دنبال فاصله انداختن بین زوجین هستند.

وقتی زوج‌ها دیالوگ ایماگو را یاد می‌گیرند اسب‌سوارهای گاتمن را از رابطه‌شان دور می‌کنند. دیالوگ برای زوج‌ها امنیتی را فراهم می‌آورد تا بتوانند، به جای بی‌توجهی، در برابر یکدیگر گشوده باشند. آن‌ها به جای اینکه دفاعی عمل کنند، با اعتباربخشی به دیدگاه دیگری، واکنش نشان می‌دهند. به گوینده آموزش داده می‌شود که انتقادگری را حذف و درباره‌ی احساساتش صحبت کند و به شریکش احترام بگذارد. با اینکه زوج‌های اندکی وجود دارند که به استفاده کردن از دیالوگ رسمی ایماگو در تمام تعاملات‌شان ادامه می‌دهند، اکثر زوج‌ها اصول دیالوگ را در مکالمات‌شان به کار می‌گیرند و بدین ترتیب، اطمینان حاصل می‌کنند که جایی برای آن چهار اسب در خانه‌شان وجود ندارد.

سوزان جانسون[12] و پژوهش‌ها در زمینهی اثربخشی درمان هیجان‌مدار (EFT[13]) چگونه از فرایند دیالوگ حمایت می‌کنند؟

 درمان هیجان‌مدار (EFT) رویکردی مبتنی بر پژوهش در زوج‌درمانی می‌باشد که بر تعاملات بین شرکای زندگی متمرکز است. سوزان جانسون، به‌دنبال مشاهدات پژوهشی‌اش، نظامی از درمان را ایجاد کرده است که شباهت‌های زیادی به ایماگو دارد.

در درمان هیجان‌مدار، هر شریک به دیگری کمک می‌کند تا بر احساسات منفی غلبه کند و نگرشی مثبت و قدرتمند به زندگی داشته باشد. این شبیه کمکی است که زوج‌ها در دیالوگ ایماگو به یکدیگر عرضه می‌کنند. با اینکه درمانگر هیجان‌مدار، مانند درمانگر ایماگو، در فرایند درمان به یک مشاور یا مربی تبدیل می‌شود، که بر کمک به زوج‌ها برای ایجاد یک ارتباط قوی متمرکز است، رویکرد هیجان‌مدار، به جای اینکه شریک‌محور باشد، درمانگرمحور است.

پژوهش‌ها در زمینه‌ی درمان هیجان‌مدار هم به‌شدت از رویکردی مانند ایماگو حمایت می‌کنند، رویکردی که در آن اعتباربخشی به دیدگاه هر یک از شرکای زندگی و همدلی با هیجانات یکدیگر بسیار مهم می‌باشد.

علوم اعصاب و دیالوگ ایماگو

   پیشرفت‌های اخیر در زمینه‌ی علوم اعصاب نیز شواهدی را برای اثربخشی دیالوگ ایماگو ارائه می‌دهند. دنیل سیگل[14] پژوهشگر پیشرو در زمینه‌ی علوم اعصاب و نویسنده‌ی چندین کتاب تحسین‌شده در این زمینه است. او مغز را شبکه‌ی پیچیده‌ای از نورون‌های مرتبط می‌داند و از مدل‌های ریاضیاتی برای فهم شیوه‌ی عملکرد این شبکه استفاده می‌کند. وقتی بخش‌های مختلف مغز در کنار هم کار می‌کنند سلامت روان حاصل می‌شود و او این حالت را یکپارچگی می‌نامد.

سیگل چند رویکرد درمانی را بر مبنای پژوهش‌هایش ایجاد کرده است که هدف آن‌ها افزایش یکپارچگی در مغز می‌باشد. این حالت از طریق مشارکت در فعالیت‌هایی به دست می‌آید که مسیرهای بین بخش‌های مختلف مغز به‌ویژه ارتباط بین این بخش‌ها با قشر میانی پیش‌پیشانی را فعال می‌کنند. این ارتباطات نقشی اساسی در یکپارچگی و خودتنظیمی ایفا می‌کنند.

پژوهش‌ها نشان می‌دهند زمانی که این مسیرهای ارتباطی فعال می‌شوند مغز ارتباطات نورونی بیشتری ایجاد می‌کند. در واقع، فعالیت ذهن ساختار مغز را به‌شیوه‌ی پایداری تغییر می‌دهد. تقویت این مسیرهای نورونی جدید مغز را قادر می‌سازد تا به سطح جدیدی از یکپارچگی برسد و این امر منجر به عملکرد پایدارتر می‌شود.

این اکتشاف نشان می‌دهد زوج‌هایی که یاد می‌گیرند به‌آرامی، در یک دیالوگ، روی مسائل‌شان کار کنند نه تنها ظرفیت‌شان برای مراقبت از یکدیگر را افزایش می‌دهند، بلکه مسیرهای نورونی جدیدی را نیز ایجاد می‌کنند. پژوهش‌های جدید کشف کرده‌اند که در مغز «نورون‌های آینه‌ای» وجود دارد؛ به نظر می‌رسد این نورون‌ها محل تجربه‌ی همدلی با دیگران هستند. زمانی که زوج‌ها، در دیالوگ، همدلی را تمرین می‌کنند نورون‌های آینه‌ای را به کار می‌اندازد و به آن‌ها کمک می‌کنند تا ظرفیت‌شان برای همدلی را افزایش دهند.

همچنین، ممکن است دیالوگ ایماگو به ایجاد یکپارچگی عمودی و جانبی در مغز کمک کند. یکپارچگی جانبی از طریق درگیر کردن نیمکره‌های راست و چپ مغز، به‌طور هم‌زمان، در دیالوگ حاصل می‌شود. نیمکره‌ی چپ، در اصل، شناختی و نیمکره‌ی راست شهودی است. دیالوگ ایماگو از طریق ارتباط برقرار کردن بین ظرفیت تأملی قشر مخ با مرکز هیجانی در مغز، که با عنوان دستگاه لیمبیک شناخته می‌شود، به یکپارچگی عمودی دست می‌یابد. در دیالوگ ایماگو، انعکاس هر دو نیمکره را یکپارچه می‌کند، درک و اعتباربخشی قسمت‌های بالایی مغز را با مغز میانی یکپارچه می‌سازد و همدلی، سیستم لیمبیک، یعنی ظرفیت احساسی مغز، را به‌طور کامل فعال می‌کند. یکپارچگی حاصل از تمرین ایماگو مغز را به‌سمت پردازش سالم سوق می‌دهد. ما امیدواریم که بتوانیم به‌زودی این موضوع را به‌شکل تجربی نشان دهیم.

 

  1. شیوه‌ای که ایماگو براساس آن نظریه های مربوط به زخم های کودکی را با هم ترکیب می کند

    آزمایش‌های جان گاتمن نشان داده است که حتی زوج‌های خیلی موفق هم مخالفت‌های درازمدتی با یکدیگر دارند. اگر یکی از شرکا، طی زمانی طولانی، به‌شدت احساس ناکامی می‌کند، این موضوع، اغلب اوقات، با امری عمیق و آسیب‌زا در ارتباط می‌باشد که در کودکی برای او اتفاق افتاده است. دیالوگ درخواست تغییر رفتار در ایماگو روشی را ارائه می‌دهد تا از طریق آن بتوان در رابطه‌ی حاضر با یک شریک عشقی تجربه‌ای را داشت که به بهبود تجارب آسیب‌زای کودکی کمک می‌کند.

زمانی که هارویل هندریکس در حال کار کردن روی این بخش از رویکرد ایماگو بود تحت تاثیر نوشته‌هایی درباره‌ی عشق و ازدواج اثر زیگموند فروید، کارل یونگ، اریک برن[15] (موسس تحلیل رفتار متقابل) و فریتز پرلز[16] (مبدع درمان گشتالت) قرار گرفت. این دیدگاه‌ها بر مبنای مفهوم فرویدی انتقال هستند، مفهومی که طبق آن هیجان‌های کودکی به‌شکلی ناهشیار به‌سمت فرد دیگری هدایت می‌شوند.

ممکن است یک نفر در کودکی از ترک شدن توسط مراقبانش به‌شدت احساس ترس کرده باشد. در بزرگسالی ممکن است این فرد، وقتی اندکی مورد غفلت شریک زندگی‌اش قرار می‌گیرد، همین درد شدید رهاشدگی را تجربه کند. ممکن است وقتی شریک زندگی‌اش به‌طور مرتب دیر از سر کار به خانه بر‌می‌گردد این ناکامی شدید را تجربه کند، در حالی که از نظر شریکش این اتفاق خیلی موضوع مهمی نیست.

هر چهار مبدع بزرگ روان‌شناسی مدرن، که در بالا به آن‌ها اشاره شد، چندین رویکرد بالینی را ایجاد کرده‌اند که در آن‌ها فرد بزرگسال به بینش دست می‌یابد، همسرش را از والدینش متمایز می‌کند و انتظارات کودکی‌اش را کنار می‌گذارد. تجربه‌ی بالینی هندریکس باعث شد که او به اثربخشی این روش شک کند.

در فرایند درخواست تغییر رفتار، از یک دیالوگ استفاده می‌شود که در آن یکی از شرکای زندگی راهنمایی می‌شود تا یکی از ناکامی‌های حاضرش را به تجارب دردناک کودکی ارتباط دهد. شرکا در کنار هم دو گام اول رویکردهای سنتی روان‌شناسی را طی می‌کنند و طی آن‌ها به بینش دست می‌یابند و بین شریک زندگی‌شان در زمان حاضر و دردی که در گذشته با والدین‌شان تجربه کرده‌اند تمایز قائل می‌شوند.

اما به جای گام سنتی سوم، یعنی کنار گذاشتن انتظارات کودکی، در ایماگو، در واقع، با این انتظارات روبه‌رو می‌شویم. شریک زندگی می‌تواند بگوید: «عشقی را که تو از والدینت دریافت نکرده‌ای می‌فهمم، اما می‌توانم حالا این نیاز هیجانی را برآورده کنم. چه کاری از دستم برمی‌آید؟» بدین طریق، به جای اینکه از شریک خواسته شود که درک کند ابراز نیازهای کودکی در زندگی بزرگسالی بیهوده است، این نیازها به رابطه‌ای آورده می‌شوند که در آنجا می‌توان با اعمال عاشقانه آن‌ها را برآورده کرد. عشق شریک زندگی آن‌ها می‌تواند شفابخش باشد.

در ادامه‌ی فرایند درخواست تغییر رفتار، زوجین با جزئیات بیشتر به این موضوع می‌پردازند که چطور می‌توانند رفتارشان را طوری تغییر دهند که نیازهای یکدیگر را برآورده کنند. این موضوع بر اساس کار ریچارد استوارت[17] شکل گرفته است، کسی که در دهه‌ی 1980 رویکرد یادگیری اجتماعی به زوج‌درمانی را منتشر کرد.

علوم اعصاب و التیام دردهای گذشته

   اکتشافات جدید درباره‌ی مغز مبنای جدیدی را برای درک قدرت فرایند درخواست تغییر رفتار ارائه می‌دهند. زخم ها و جراحت های روانی و هیجانی در دوران کودکی، رویدادهایی آسیب‌زایی در نظر گرفته می‌شوند که اثرشان در ساقه‌ی مغز یا مغز قدیم باقی می‌ماند. این بخش از مغز نسبتاً به‌طور سیاه و سفید کار می‌کند و با واکنش جنگ یا گریز در ارتباط است. در صورت تجربه‌ی رهاشدگی در کودکی، خاطره‌ی ترک شدن در ساقه‌ی مغز ذخیره می‌شود و اضطراب شدیدی را برمی‌انگیزد.

فرایند درخواست تغییر رفتار با صحبت‌های گوینده، درباره‌ی ناکامی‌ای که در حال حاضر تجربه می‌کند، شروع می‌شود. این فرایند شناختی در قسمت‌های بالایی مغز اتفاق می‌افتد. اما زمانی که فرد شنونده از گوینده درباره‌ی احساساتش می‌پرسد دستگاه لیمبیک، قسمتی پایین‌تر در مغز که در آن هیجانات پردازش می‌شوند، درگیر می‌شود. در آخر، گوینده به کودکی‌اش برمی‌گردد تا خاطره‌ای را پیدا کند که می‌تواند آن را به این احساسات ربط دهد، خاطره‌ای که در قسمت‌های پایینی ساقه‌ی مغز ذخیره شده است. در این حالت، مغز به‌شکل یکپارچه در حال پردازش است و خاطرات دردناک ساقه‌ی مغز را از طریق دستگاه هیجانی لیمبیک به هم ربط می‌دهد و با قسمت‌های بالاتر قشر مخ، جایی که پردازش شناختی اتفاق می‌افتد، نیز در ارتباط است.

دانشمندان علوم اعصاب نشان داده‌اند که یکپارچگی زیرمجموعه‌های مغز می‌تواند به عملکرد سالم‌تر آن منجر شود. ما امیدواریم که به‌زودی این آزمایش‌ها را کامل کنیم تا بتوانیم یکپارچگی حاصل از دیالوگ ایماگو را نشان دهیم.

گاتمن و درخواست تغییر رفتار

   جان گاتمن، محقق پیشرو و ممتاز در زمینه‌ی ازدواج، با همکاری همسرش جولی[18] گاتمن، مجموعه‌ای از مداخلات بالینی را بر اساس پژوهش‌های گسترده‌ای که با هم انجام دادند ساختاربندی کردند. یکی از فرایندهای اساسی آن‌ها نیز طوری طراحی شده است که کمک می‌کند تا احساس ناکامی، به درخواست‌های مشخصی برای تغییر کردن تبدیل شود. این فرایند ابزاری را در اختیار زوج‌ها قرار می‌دهد تا مشاجرات‌شان را مدیریت کنند. جان گاتمن مشخص کرد که موفقیت زوج‌ها در مدیریت مشاجرات‌شان عاملی تعیین‌کننده و کلیدی در موفقیت رابطه‌شان است.

رویکرد مبتنی بر پژوهش گاتمن شباهت‌های زیادی به درخواست تغییر رفتار در ایماگو دارد. ‌به زوج‌ها آموزش داده می‌شود تا، به‌شیوه‌ای امن و محترمانه، با هم درباره‌ی ناکامی‌شان گفت‌وگو کنند تا به درک عمیق‌تری از نگرانی‌ها و احساسات شریک‌شان درباره‌ی این ناکامی برسند. بر این اساس، زوج‌ها با هم به توافق می‌رسند تا برای رسیدن به یک مصالحه، تغییراتی کوچک و قابل دستیابی را اعمال کنند.

 

  1. مروری کوتاه بر سایر نظریاتی که ایماگو آن‌ها را به کار می‌برد

    تغییرات ایماگو همزمان با ظهور نظریات جدید

   تمرین نگهدارنده[19] مثالی عالی از توانایی ایماگو برای ایجاد تغییر در تمرینات پیشنهادی‌اش است، تغییراتی که بر اساس دانش نظری جدید مورد نیاز هستند. از آنجا که اصل بنیادی ایماگو کار کردن در یک پارادایم رابطه‌ای می‌باشد، طبیعی است که با تغییر نظریات جاری تغییراتی در کاربست ایماگو اعمال شود.

تمرین نگهدارنده برای کمک به زوج‌ها در مقابله با خشم ایجاد شد و برای مدتی بخش مهم مجموعه‌‌ی دیالوگ‌های ساختاریافته‌ی ایماگو به حساب می‌آمد. این تمرین بر مبنای نظریه‌ی فرافکنی و ذخیره‌سازی یونگ درست شد و بر اساس درمان گشتالتی سازمان‌ یافت. این موضوعات در دیالوگ نگهدارنده در قالب پارادایم رابطه‌ای درآمده‌اند که در آن یکی از شرکا یاد می‌گیرد خشمش را به‌شیوه‌ای امن و کنترل‌شده ابراز کند، در حالی که دیگری از او حمایت می‌کند.

با این حال، پیشرفت‌ها در زمینه‌ی علوم اعصاب نشان دادند که مغز برای تقویت رفتارهای ما مسیرهای نورونی جدیدی را می‌سازد. آنچه موجب نگرانی شد این است که به جای اینکه خشم با ابراز کردن کاهش یابد، ممکن است با عصبانی شدن، از طریق تمرین نگهدارنده، خشم افراد افزایش یابد. این روزها به‌ندرت از تمرین نگهدارنده استفاده می‌شود؛ این تمرین، در اصل، برای افرادی مورد استفاده قرار می‌گیرد که قبلاً خشم‌شان را ابراز نکرده‌اند و ممکن است به‌شکلی از تخلیه و رهاسازی نیاز داشته باشند.

   درمان گشتالتی و داستان کمک‌های درمانگران ایماگو بر تکامل ایماگو

برای مدتی طولانی، درمانگر شخصی هندریکس جان ویتاکر[20] بود، که از روش‌های گشتالتی استفاده می‌کرد. در درمان گشتالتی، تاکید زیادی بر قدرت شفابخش تکمیل «کارهای ناتمام‌»، از طریق تجربه‌ی آن‌ها در اینجا و اکنون، وجود دارد. برای مثال، هندریکس یاد گرفت که تجارب کودکی‌اش را با خلق مجدد والدینش به‌صورت خیالی بهبود بخشد، والدینی که حالا به‌صورت تخیلی می‌توانستند آنچه را او در واقعیت دریافت نکرده بود برایش تامین کنند.

بروس وود و مایا کالمن[21]، که با هندریکس آموزش دیده بودند، این فرایند را در قالب مدل رابطه‌ای درآوردند. آن‌ها یک دیالوگ مبتنی بر بازی نقش ایجاد کردند که در آن، به جای اینکه یکی از شرکا والدش را تصور کند، در واقع، شریک دیگر در یک دیالوگ نقش والد او را بازی می‌کند. گوینده خاطرات کودکی‌اش را به اشتراک می‌گذارد و در آن حال شریکش، در یک بازی نقش، مشفقانه به او گوش می‌دهد و همدلی می‌کند.

این یک مثال‌ اولیه و یکی از چندین مثالی است که در آن‌ها درمانگران ایماگو، که هارویل هندریکس تربیت کرده است، نیز به تکامل نظریه و کاربست ایماگو کمک کرده‌اند. مایا کالمن، پت لاو، بروس کرپوچتس، سانی شالکین و جویس باکنر[22] گروه اصلی مربیان ارشد را تشکیل دادند و مشخصاً در رابطه‌ی نزدیک با هارویل و هلن کار می‌کردند.

«ایماگو» در تاریخچه‌ی روان‌شناسی

نقش ایماگو در انتخاب شریک زندگی‌مان الگویی مفید است که به ما کمک می‌کند تا تاریخچه‌ی روابط عاشقانه‌مان را درک کنیم. این الگو به ما کمک می‌کند تا بفهمیم که چرا حتی بین پرتب‌وتاب‌ترین عشاق هم معمولاً جنگ قدرت بروز می‌یابد.

انتخاب شریک زندگی در نظریه‌ی ایماگو ریشه در کارهای فروید دارد. فروید به تمایل افراد برای بازسازی گذشته‌شان، از طریق انتخاب شریکی که شبیه والدین‌شان می‌باشد، نام «وسواس تکرار» را داد. فریتز پرلز‏ این ایده را در درمان گشتالتی گسترش داد و آن را «کار ناتمام» خواند. پرلز مشاهده کرد که احساسات و خاطرات والدین ما اموری ناهشیار هستند و از آن‌ها اجتناب می‌شود اما، به هر حال، در رفتار ما بروز می‌یابند. از نظر فروید این تکرارِ تجربه تلاشی برای حل مسائل است.

یونگ از اصطلاح «ایماگو» در کارهایش استفاده می‌کرد تا معنای «نمود درونی جنس مخالف» را برساند. هندریکس این مفهوم یونگی را گسترش داد و از نظر او این تصویر یا «ایماگو» از طریق درونی‌سازی همه‌ی مراقبان دوران کودکی شکل می‌گیرد و فرافکنی آن به شریک زندگی‌مان بخشی از روند عاشق شدن است.

در یک تمرین مکتوب به‌نام «تمرین ایماگو» هر یک از شرکای زندگی ابعاد مثبت و منفی مراقبان کودکی‌اش را به یاد می‌آورد و از آن‌ها استفاده می‌کند تا بتواند بفهمد که این موارد چه نقشی در انتخاب شریک زندگی‌اش بازی کرده‌اند. این تمرین، همچنین، شامل به دست آوردن مقداری بینش در زمینه‌ی ریشه‌های ناکامی در کودکی است، که در دیالوگ درخواست تغییر رفتار بررسی می‌شوند و، همان‌طور که در بالا توصیف شد، ریشه‌های این تمرین در دل کارهای فروید، یونگ، پرلز و برن نهفته است.

نظریه‌ی دلبستگی و ایماگو

   در دهه‌ی ۱۹۵۰، جان بالبی[23] نظریه‌ی دلبستگی را مطرح کرد. این نظریه موضوعی است که به‌خوبی مورد پژوهش قرار گرفته و نشان می‌دهد که رابطه‌ی بین کودکان و والدین‌شان برای رشد ذهنی سالم کودک بسیار مهم می‌باشد. او به‌شدت تحت تاثیر مطالعات جیمز رابرتسون[24] درباره‌ی کودکان کم‌سن قرار گرفته بود؛ رابرتسون درباره‌ی کودکانی پژوهش انجام داده بود که نیاز داشتند در بیمارستان بستری شوند، اما، علی‌رغم مراقبت‌های پزشکی، زمانی که از عشق والدین‌شان دور می‌شدند، وضعیت‌شان به‌سرعت تنزل می‌یافت.

اگر این کودکان والدی داشتند که به‌شکل مناسبی صمیمی و حمایتگر بود، با دلبستگی ایمن رشد می‌یافتند. اما دیگران رهاشدگی یا والدگری مختل را تجربه می‌کردند و این حالت بر توانایی آن‌ها برای ایجاد روابط پایدار اثر می‌گذاشت. سیندی هیزن و فیلیپ شیور[25] کار بالبی در زمینه‌ی دلبستگی را به روابط عاشقانه‌ی بزرگسالان گسترش دادند و نشان دادند که، در نتیجه‌ی تجارب کودکی، ممکن است بزرگسالان در موقعیت‌هایی که ترک می‌شوند یا مورد زورگویی قرار می‌گیرند دچار اضطراب شوند.

در آموزه‌های ایماگو، این موضوع مبنای آموزش واکنش‌های برون‌ریزی و درون‌ریزی می‌باشد. آموزش اصول روان‌شناختی ایماگو مهم است، چرا که زوج‌ها را قادر می‌سازد تا درک و آگاهی‌شان از یکدیگر را عمیق کنند و بدین طریق بتوانند، هنگام دیالوگ و سایر تعاملات‌شان، برای شریک دیگر حاضر باشند. همچنین، می‌توان، با کمک به زوج‌ها در فهم اصول روان‌شناختی مورد استفاده‌ی درمانگر، به آن‌ها حسی قوی از توانمندی داد. این کار درمانگر و مراجع را در جایگاه برابرتری قرار می‌دهد و باعث تقویت این حس می‌شود که آن‌ها در حال کار کردن با یکدیگر برای هم‌آفرینی یک رابطه‌ی بهتر هستند. این حالت در تضاد با برخی از سبک‌های سنتی است که در آن‌ها درمانگر متخصصی در نظر گرفته می‌شود که تمام دانش را در اختیار دارد و درمان را هدایت می‌کند.

یکی از کمک‌های کلیدی هندریکس اتخاذ یک نظریه‌ی روان‌شناختی گسترده و پیچیده و ارائه‌ی آن به زوج‌ها به‌شیوه‌ای است که برایشان «قابل فهم باشد». زوج‌ها با استفاده از مدل تحولی او به بینشی دست می‌یابند که آن‌ها را در کاوش خویشتن‌شان هدایت می‌کند. وقتی افراد منشأ مسائل را بفهمند، بسیاری از آن‌ها از رها کردن قضاوت و منفی‌گرایی احساس توانمندی می‌کنند و می‌توانند برای مراقبت از دیگران بیشتر در دسترس باشند.

نظریه‌ی تحول اجتماعی و مراحل تحول در ایماگو

   هندریکس، علاوه بر ارائه‌ی نظریه‌ی دلبستگی به‌شیوه‌ای ساده و قابل فهم، توصیفی مفصل از مراحل تحول انسانی را نیز، از طریق ترکیب نظریات تحول اجتماعی مارگارت ماهلر، دنیل استرن، هنری استک سالیوان و اریک اریکسون[26]، ارائه داده است. باز هم، این نظام «قابل فهم» است و زوج‌ها را قادر می‌سازد تا یاد بگیرند صفاتی را که در کودکی کسب کرده‌اند رها کنند و با روابط بزرگسالی‌شان بهتر سازگار شوند.

ارمغان‌های رشد و گسترش آن از دیدگاه علوم اعصاب

   وقتی زوج‌ها، از طریق ترکیب نظریه‌ی دلبستگی و نظریه‌ی تحول اجتماعی حاصل کار هندریکس، درباره‌ی خودشان بیشتر یاد می‌گیرند، کم‌کم متوجه می‌شوند که، به دلیل اثر کودکی‌شان بر شکل‌گیری آن‌ها، انجام برخی از کارها در بزرگسالی برایشان دشوار است. به‌علاوه، یاد می‌گیرند که این صفات بزرگسالی، اغلب، محدودکننده هستند و مانع آن‌ها برای زیستن کامل زندگی‌شان می‌شوند.

قبل‌تر، درباره‌ی این موضوع صحبت کردیم که در روند درخواست تغییر رفتار یکی از شرکای زندگی موافقت می‌کند تا در اعمالش تغییرات کوچکی را اعمال کند و، بدین طریق، مراقبتی را برای شریکش تامین کند که او در کودکی دریافت نکرده است. شریکی که این مراقبت را تامین می‌کند، از طریق یادگیری درباره‌ی روند تحول خودش، حالا می‌تواند ببیند که این کار او را به قلمرویی می‌برد که از زمان کودکی برایش قلمرویی دردناک بوده است. حالا، به‌عنوان یک بزرگسال، این فرد به‌خاطر عشق به شریک زندگی‌اش می‌تواند تغییراتی کوچک اما دشوار را اعمال کند. علوم اعصاب نشان می‌دهد که این تغییرات رفتاری باعث تشکیل مسیرهای نورونی جدید می‌شوند و، از طریق افزایش انعطاف‌پذیری برای برآورده کردن نیازهای شریک زندگی، ذهن ما می‌تواند مغزمان را برای رسیدن به حالتی متعادل‌تر و شادتر بازسازی کند.

آینده

    در حال حاضر، تعدادی از پژوهش‌ها اثربخشی ایماگو را نشان می‌دهند و قرار است تعداد بیشتری از این تحقیقات طی چند سال آینده اجرا شوند. در همین حال، ما از انعطاف‌پذیری رویکرد ایماگو در شگفت هستیم، رویکردی که می‌تواند در سیر پرشتاب پیشرفت علوم اعصاب و سایر زمینه‌های روان‌شناسی جذب شود و به آن‌ها پاسخ دهد.

هارویل هندریکس به دانش‌آموختگانش این قدرت را داده تا به ایجاد روندهای جدید ایماگو ادامه دهند و با یادگیری بیشتر، فرایندهای موجود را نیز تقویت کنند. افرادی که در زمینه‌ی ایماگو آموزش دیده‌اند کاربردهای جدیدی را نیز برای نظریه‌ی ایماگو ایجاد کرده‌اند و دانش حاصل از آن را در حل تعارض، کسب‌وکارها و سایر زمینه‌ها به کار برده‌اند.

دریافت پی دی اف مقاله

 

[1] Tim Atkinson

[2] Harville Hendrix

[3] Helen LaKelly Hunt

[4] Martin Buber

[5] Feuerbach & Kirkegaard

[6] Carl Rogers

[7] Abraham Maslow

[8] Robert Carkhuff

[9] Charles Truax

[10] Heinz Kohut & Martin Hoffman

[11] John Gottman

[12] Susan Johnson

[13] Emotionally Focused Therapy

[14] Daniel Siegel

[15] Sigmund Freud, Carl Jung & Eric Berne

[16] Fritz Perls

[17] Richard Stuart

[18] Julie

[19] container

[20] John Whittaker

[21] Bruce Wood & Maya Kollman

[22] Pat Love, Bruce Crapuchettes, Sunny Shulkin & Joyce Buckner

[23] John Bowlby

[24] James Robertson

[25] Cindy Hazen & Philip Shaver

[26] Margaret Mahler, Daniel Stern, Henry Stack Sullivan & Erik Erikson

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *